جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

 

همیشه به این فکر میکنم که آیا از شکستن من چیزی نصیبت شد ؟

اگر شد خوشحالم که بیهوده نشکسته ام . و اگر نشد چرا ؟

 چرا شکستی قلبی را که سالها خود را برای تو پرورانده بود ؟

 

 

 گاه دلم به حال خود میسوزد منی که اینقدر دم از عشق میزدم

چه شد ببین چقدر کم آوردم . و آیا مستحق چنین عاقبتی بودم ؟

 خدای من قلب من عاشق قلبی بود که جز غرور و خودش را نمی دید؟

 قلب من عاشق قلبی بود که اصلا قلب نبود سنگ بود

چگونه راضی شدی به شکستن دلی که خود ویران بود .

 چگونه دلم را در زیر پاهای بزرگ خودخواهیت  له کردی ؟

 و چگونه پاسخ خواهی گفت ؟ آیا زخمی کردن یک قلب و کشتن آن

گناه نیست ؟ جرم نیست اگر نیست خدایا چه دنیاییست که آفریدی ؟

 و چگونه بنده ای را وسیله میکنی تا بنده ای دیگر را از بین ببرد ؟

 و چگونه قلب بنده ای را از سنگ می آفرینی ؟

 خداوندا چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را

 بچشی طعم حسی را که بعد معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت .

و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی ؟ تا بنده ی ملولی چون من

شکوه هایش را از تو بگوید .

 تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم

 و تو سکوت کنی ؟ دیگر صدایی نمانده است و رمقی !!!

ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم .

 مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی .

 ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی

 که کوچک میشمارند عشق را آزادم کن از جهانی که

 در آن کشتن دل جرم نیست و قاتل محکوم نمی شود .

 آخر چه دنیاییست خدایااااااااااااااا چه دنیاییست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

نزدیک میشوی به من

  فرسنگها در من فرو میروی

  در من خانه میکنی

  در من حضورمیابی

  لحظه به لحظه هرجا و هر کجا

  توی انگشتهایم جاری میشوی

  سطر به سطر خاطراتم را می نگاری

  روی لبم مینشینی

  خنده میشوی، حرف می شوی

  دلم که می گیرد از چشمهایم میباری

  کیستی ؟ کیستی تو؟

  کیستی تو که این همه

  در من بی تابی

  سزاوار حرفهای عاشقانه ای

  کیستی تو که دیدنت زندگی

  رفتنت مرگ است

 در من بمان

 از هنوز تا همیشه................

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

 

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق غریب

 

چشمانت

 

نشوم

 

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

 

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

 

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

 

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

 

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

 

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

 

قول میدهم دیگرآسمان ، ابرها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

 

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

 

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

 

...

 

ای مهربان

 

ای دوست

 

میدانم

 

خوب میدانم

 

و خوب میدانی

 

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

 

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن

 

است

 

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

 

عشقت تا ابد جاوید است

 

می ستایمت به خوبی و پاکی

 

و به عظمت عشق سوگند

 

زنده ام ، تنها با یادت

 

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

 

بویش را از خاطرات گرفتن

 

و آرام گرفتن با عطر خوش مهربانی

 

نازنینم

 

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

 

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

 

مهربانت رنگین شده

 

پس تا زنده ام می تازم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

 
آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟! 
         
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست!  
             
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید                
 نشانم میداد…
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
 
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
 
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.
 
sprout.jpgزندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای    

 ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی                

من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم 

 وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی   

 هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام 

 تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی

وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت  

 که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

آرام بودم . ساکت بودم . شاد بودم . تنها بودم .
تو آمدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی .
کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی .
مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و آرام در دلم جا گرفتی .
غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم .
سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت .................. تو رفتی .
تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی .
محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم .
از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی .
افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم ..............
از ذهنم رفتی . آزاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین .
شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی .
تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت .
برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو
التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم
رفتم ولی هزار بار آرزو کردم : که ای کاش هرگز نمی آمدی و هرگز نمی آمدم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()





می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
 
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
 
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
 
هر وقت دلم هوای تو را کرد
 
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
 
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
 
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
 
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
 
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
 
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند
 
فریاد عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

به نام ِ اوکه دل را آفرید و به نام ِ تو که تپیدنش دادی .
لابه لای ِ تمام شعرهایی که برای چشمهایت نوشته ام این آخری ها احساسی هست که بیشتر از پیش غوطه میخورد میان ِ کلماتم
..
در پس ِ تمام ِ روزهایی که با تو گذشته عطر ِ خاطره ای گرم می کشاندم دور آن قدر دور که زمین تنها چیزی باشد که نبینم و مقابل ِ دیدگانم تا چشم کار می کند ؛ آبی ِ بی نهایت ِ آسمان است
..
تو رنگت ؛ بی رنگی ست هوایت ؛ بی هوایی
کنار ِ تو ، اندازه ی تمام ِ نداشته هایم آرامم
...
تو ؛ بوی ِ خاک باران خورده ای و سینه ات شالی زار ِ امن ِ دلواپسی های من

در نبود ِ توآن قدرشکستن را عمیق تجربه کردم که این روزها که هستی تمام ِ بنای دلم را از عشق هزار بارفرو می پاشانم ودوباره از نومیسازم ...
 به عشق ِ نفس هایت ...نفسهای گرمی که شوق زندگی من است.
خوشحالم که دارمت
اما هنوز سیراب نیستم
هنوز عطش دارم برای وجودت
هنوز وتا همیشه هم اگر خدای خودم را شکر کنم که تو را دارم باز هم حق مطلب ادا نشده

میخواهم از او که تواناست بر هر چیزی...همیشه باشی وسالم باشی وبرای من باشی

عزیــــــــــــــــــــزم:دوستت دارم،بیشتر از همیشه

عاشقترم خیلی بیشتر از دیروزها

ممنونم به خاطر بودنت...بامن ماندنت...آرامشی که با وجودت به من هدیه می کنی...وگرمای وجودت

با من بــــــــــــــــــــمان بهترینِِِ ِمن که تنهـــــــــــا تو معنای عمیق ِ خواستنـــــــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


جای پایت

بر روی جاده ها
را دوست دارم
رفتنت زیر باران
را دوست دارم
گریه های شبانه ام برای تو
را دوست دارم
من خیالت زیر باران
را دوست دارم
ایستادن کنار پنجره
انتظار کشیدنت
را دوست دارم
آمدنهای گاه به گاهت به خیالم
را دوست دارم
تو در رویایی ، رویاهایم
را دوست دارم
من گفتنت را دوست دارم
ماندنت را دوست دارم
رفتنت را دوست دارم
نبودنت را دوست دارم
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 




بسته ای بار سفر
کوله بارت بر دوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه.... قصد رفتن داری
چه بگویم به تو من؟؟
می توانم به تو گویم که: " نرو"...این خوشایند نیست
:"هر چه می خواهی بکن" .. خالی از احساس است
می توانم بزنم نعره:" بمان"...چه تحکم آمیز!!!
:" می توانی بروی"... بی تفاوت حرفی ست.
می توانم به تو گویم:" گر روی، چون گل تاخته به روی طوفان، از غمت خواهم مرد.. بی تو خواهم پژمرد" ...اما، تو که باور ننمایی سخنم
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم؟
به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی، از غمت یاد کنم..وز تو فریاد کنم؟
خود بگو...
با تو چه گویم که خوشایند تو باشد.. نه تحکم آمیز، خالی از احساسات، بی تفاوت نیز هم....
خود بگو با تو چه گویم؟
 
بسته ای بار سفر
کوله بارت بردوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن داری..
" دست حق همراهت....خیرت پیش"
اما نه.. نه..لحظه ای صبر نما
فکر من مغشوش است...جملاتم مبهم
خود بگو با تو چه گویم؟......تو بگو
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

  softly d leaves of memories wil fal,

i'll pick them up & gather them all,

coz 2day, 2moro & til my life is through

i'll cherish having sum1 like u!

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن

و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم

چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره

بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

 

 

 

  I m on a mission:

Misson 2 avoid u,

2 forgetu, 2 get rid of u,

2 not 2 talk 2u or meet u,

in short....

MISSION IMPOSSIBLE!!

من در یک ماموریتم

ماموریتی برای دوری از تو

ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت

که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم

در یک کلام :

ماموریت غیر ممکن!!!

 

  D smallest word is I,

the sweetest word is LOVE

and the dearest person

in the world is U.

tats y I Love You..

i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست

شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه(LOVE)

و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you)

واسه همینه که دوست دارم(I love you)

 

 

 

  Dear O Dear, ur not near

but i can hear

dont get fear

Ur memories r here

liv wid cheer

no more tear

and ur mine forever!

عزیزم تو نزدیک من نیستی

اما میتونم بشنوم:

هرگز نترس

خاطره هات اینجا هستن

با شادی زندگی کن

دیگه اشک نریز

چون تو همیشه مال منی

 

Q:Wat is luv?

*

*

*

*

A:Luv is wen sum1 breaks ur heart

n d most amazing thing

is tat u still luv them

wid every broken piece...!

سوال : عشق چیه؟

جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه

و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠| ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

 

خدا دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

 

 

آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .

 

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .

 

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

 

نه دیگه خدا گفت این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.

 

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .

 

 

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .

 

 

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

 

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
.......

 

 

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .

 

 

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .

 

 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .

 

 

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .

 

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .

 

آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .

 

 

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

سلام..

...خداحافظ!

مثل آجیل شب عید می ماند.

دوستیمان را میگویم

یک مشت که از آن برداری٬ همه چیز دارد

هم پسته دارد هم نخود هم بادوم هم کشمش ...

و عجیب آنکه

با انکه حالا دستم به کف خالی ظرف  می خورد

بهانه نمی آورم 

بغض نمیکنم

دلتنگ نمیشوم

و هنوز طعم خوش روزهای گذشته را حس می کنم.

می خواهم بگویم

چه من و تو باشیم یا نباشیم

غروب زیباست و جاده وسوسه کننده است  و مسافر غریب...

می خواهم بگویم

چه من و تو باشیم یا نباشیم

آسمانِ ابری است و هوا بارانی و عاشق تنها

می خواهم بگویم 

این آمدن ها و رفتن ها

نباید غمی شود برای هر دویمان

می خواهم بگویم

خداحافظ

...سلام!


http://alive-or-dead.persiangig.ir/vedaee.jpg

                                   

خداحافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

غروب ظلمت و تاریکی و غم بود

سلام تو شروع آشنایی ها

نوید مهربونی ها تمام هم زبونی ها

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من


 

 

 Persianv.com At site

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

اگر
اگر اشکهایت برای من جاری نمی‌شود
پس محبوبم
چشمانت برای من چه فایده‌ای دارد.
اگر قلبت برای من نمی‌تپد
پس قلبم برایت چه سودی دارد.
اگر نوای سازت برای من نیست
پس آوازهایت برای من چه سودی دارد.
پس اگر هیچگاه در زندگی عشق نورزیده‌ای
وجودت در کنار من چه اهمیتی  دارد.
محبوبم امیدوارم دلبسته شخص دیگری گردی
تا همراه با درد هجران، طعم دلپذیر عشق را حس کنی؟
و آنگاه به خاطر این نفرین همواره از من متشکر خواهی بود.
اگر روزی کسی را با تمام وجودت دوست داشته باشی حرف مرا بشنو
عشقت را
اشکت را
وتپش قلبت را
و بالاتر از هر چیز برق دیدگانت را دنبال کن
و آن روز که عشق را در روح و جانت حس کردی بی پروا آنرا
پذیرفته و لبخند خواهی زد
به ندای قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهی رفت تا با عشق بزرگت همنشین شوی.
ترا نفرین میکنم
نفرین میکنم که عاشق دیگری گردی
تا در کنار درد هجران
طعم دلپذیر عشق را حس کنی؟
و
 آنگاه به خاطر نفرین همواره قدر دان من خواهی بود.
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

http://pix2pix.org/my_unzip/11966992027.jpg


چه میشد اگر روزگارم تو باشی

خزانم تو باشی ، بهارم تو باشی

خدا خواست اینقدر تنها نباشم

گل باغ بی برگ و بارم تو باشی

شنیدم که می آید از سمت باران

بهاری که امیدوارم تو باشی

فقط یک هوس دارم، اینکه همیشه

به هر جا که پا می گذارم تو باشی

صدا کن که در حجم این بی کسی ها

کنار تو باشم، کنارم تو باشی

تو باشی و بعد از تو دنیا نباشد

تو باشی و لیل و نهارم تو باشی

خدا خواست چشمم به راه تو باشد

که مهتاب شبهای تارم تو باشی

به پایان شعرم رسیدم ، الهی

که پایان این انتظارم تو باشی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


لمس  کلماتی  که  اینک  میخوانی

لمس  کن  حس  زیبای  مرا  توی  این  کلمات

لمس  کن تا بدانی  چقدر  دوستت دارم

لمس کن  تمام  نفسهایم  را از  این  کلمات

ایا  گونه های    خیس  مرا  لمس  کردی؟

ایا  لحظات  بیقراری  مرا  حس  کردی

هنوز  نه؟

پس  بخوان  این  کلمات را با  تمام وجودت

چقدر  دوست دارم  سر  روی  شانه ات  بگذارم

گرمای  دوستت  دارم را  به گوشت برسانم

نجوای  سوز  عاشقانه ام  را  بسرایم

اگر  میبینی  تمام  فکر و زندگی  من  تو  شده ای

بدان دست خودم  نیست...

اگر میبینی  چشمهایم  در بیشتر  لحظه هاخیس است

و دستانم  میلرزد  بدان از  بیقراری  تو هست..

هر سحرگاهم  تا چشم  میگشایم  سلامم را به سوی تو  روانه میکنم

هر  اذان  ظهر    لحظات  نورانی  برایت  هدیه میکنم

هر شامگاه  دست  به  سوی  آسمان  کرده 

برایت  آرزوی  خوشبختی میکنم

هر  شب  قبل  از  خواب  رویای  زیبای   من میشوی

کلمات را لمس  کردی؟ 

میخواهم  بگویم  دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که "تو"یی ؛ بر نیاید دگر آواز از"من"!

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هرچه میل دل دوست، پبذیریم به جان
هرچه جز میل دل او ، بسپاریم به باد!

 

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"
تیشه میزد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس
نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!

 

کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است

 

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدَت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی 
سینه بی عشق مباد! 

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()




حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب
حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم
حیف هرچی به تو گفتم ، راس راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا
حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی
حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
 تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
 کدام فتنه بی رحم
 عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
 و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
 جاودانه تاریک است
 تو در صبوری من
 اشتیاق کشتن خویش
 و انهدام وجود مرا نمی بینی
 منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
 وارهان دل از تشویش


                                         "حمیدمصدق " 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()




در فراسوی ِ مرزهای ِ تنت تو را دوست
می‌دارم.
 
آینه‌ها و شب‌پره‌های ِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ی ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده‌ئی که می‌زنی مکرر کن.
در فراسوی ِ مرزهای ِ تنم
تو را دوست می‌دارم.
 
در آن دوردست ِ بعید
که رسالت ِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان‌چون روحی
که جسد را در پایان ِ سفر
تا به هجوم ِ کرکس‌های ِ پایان‌اش وانهد
در فراسوهای ِ عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای ِ پرده و رنگ

                                       در فراسوهای ِ پیکرهای ِمان
                                   با من وعده‌ی ِ دیداری بده


                                           احمد شاملو

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

من خدای آسمان را- کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را - آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران- کوهساران- ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را- عشق های بی امان را- من تمام
شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را- خنده های ناگهان را- من تمام درد های تلخ و شیرین
جهان را دوست دارم
مادران را - آرزوهای عزیز و خوبمان را- قلبهای
پاکشان را-اشکهای نابشان را- دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را- شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را- شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را- پاکی احساسشان را- خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را- دستهای کوچک و
پربارشان را- هر نگاه خالی از نیرنگشان را- اعتماد
خالی از تردیدشان را- من تمام شیطنتهای جهان را
دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را- بید مجنون ها و برگ
نازشان را- سروها و قامت رعنایشان را- نخلها و ارتفاع
نابشان را- تاکها و مستی انگورشان را- سر کشی های
شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را
دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را- دل شکستنهای بی منظورشان
را- قهرهای تلخشان را- آشتیهای
زود هنگامشان را- عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را- آشنایی های پرلبخند شان
را و خداحافظی های پر اشکشان را- گریه های شوقشان
را- ضربه های قلبشان را- حرفهای بی حد و مرزشان
را- من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را- خسرو و شیرینمان را- کوه کن
فرهادمان را....یادم آمد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



هر از گاهی در جستجوی نامی و یادی از تو
دلم می رود
بی آنکه یادی از من بکند
بی هیچ خداحافظی!
می رود و با یک سبد گلهای سپید لطف برمی گردد
با کوله باری پر از روشنایی آبی عفو
با تنی داغ از حرارت مهر
با چشمانی روشن از نور اشک
با گوشهایی سرشار از ترانه ی «دوستت دارم!»
با زبانی شاداب از ذکر « تنها تو را می خواهم!»
با پاهایی بریده از خاکستان و رسیده به دلستان
با دستانی خیس از چشمه ی حرارت زلال «روز ازل»
طراوت آن روزی که شهادت دادم به آنکه «تنها تو را دوست دارم»
«تنها تو دوست داشتنی هستی و بس!»
روزی که تو امر به گفتنم فرمودی و من لب گشودم که :
«فقط تو سزاوار همنشینی هستی و بس!»
امشب نیز
از ابتدای دل سیاه شب
دلم باز عزم سفری سپید کرده
باز هم دارد می رود
گوی این بار خود را برای سفری طولانی آماده کرده است
سفری طولانی به مقصدی
نزدیک تر از نزدیک...
«سفری تا کهکشان تو!»

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 



منتظر نباش
که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !
که عزیز بارانی ام را
در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان ،
به ستاره ی دیگری سلام کردم
توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری
درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...
باران زده من
همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست
من که این جا کاری نمی کنم فقط
گهگاه دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم ...
همین این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که به حرفهایم می خندی
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می بارد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


قبله من

  
چه قدر ساده و آرام،


چه قدر صبور و صمیمی،


تو در من آمیختی.


باور کن تو را در اولین نماز آرزوهایم جستجو کردم


که هنوز به قنوت گریه نرسیده  ، سلامم دادی.


بعد...
من ماندم و دستان پر دعایی


که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد.


مهربانم ، از آن تو باد ؛ تمامی نفسهای من

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦| ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


 

بیا با من دلم تنها ترین است

نگاهت در دلم شور آفرین است

 

مرا مستی دهد جام لبانت

شراب بوسه ات گیرا ترین است

 

ز یک دیدار پی بردی به حالم

عجب درمن نگاهت نکته بین است

 

سخن از عشق ومستی گوی با من

سخن هایت برایم دلنشین است

 

مرا در شعله ی عشقت بسوزان

که رسم دوستداریها همین است

 

نشان عشق را در چشم تو خواندم

دلم چون کویی آیینه بین است

 

به من لطف گل مهتاب دادی

تنت با عطر گلها همنشین است

 

دوست را هم تو باش آغاز وپایان

که عشق اولی وآخرینست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



http://www.parsiblog.com/FirendsAlbum/shayan27/bivafaa.jpg





 

 

http://11reza11.webphoto.ir/photos/resized-11717134.jpg
http://amirgig.persiangig.com/document/baye.jpg

http://bad-boys1.persiangig.com/image/Resolution%20of%20going.jpg

http://pix2pix.org/my_unzip/12053550812232.jpg
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

6a6a4da0b15a79a7.jpg

حست میکنم نه نزدیکتر به رگهایم بلکه در رگهایم ...

حست میکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....

حس میکنمت عزیزدل ...

در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...

تو اینجایی ،همیشه بودی من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو همیشه حاضربوده ای ومن غایب...

تو همیشه دلنگرانم بوده ای این من بوده ام که تورا ندیده ام ...

تو وفاکردی باصدجفایت ومن جفاکردم باصد وفایم ....

تو آنی که آنی مرا تنها نگذاشتی ومن منی هستم که فقط من بودم ...

تو ،تو،تو،آه از تو....

وای از من ...

از من بی تو از نفسی که بی تو فرو رود ...

کاش دیگران نفس بر نیایید اگر چنین فرو رود...

تو میخوانی مرا ومن اجابت نمیکنم تورا ومن میخوانم تورا وتو اجابت میکنی مرا ومرا از کرامتت شرمیگین ...

هیهات که تو اهل کرمی ومن...

ومن حقیرم ،نمیشنونم صدایت را ...

نمیبینم روی ماهت را...

میخواهم بیایم ...

این بار دیگر ...

این بار دیگر...

این بار دیگر...

چگونه قول دهم که این بار می آیم؟

آخر از آن خبر ندارم آخر به دستان توست همه چیزدر دستان توست ...

کمکم کن ...

کمکم کن میخواهم بیایم ....

آخر باید آمد،باید آمد...

چه خسته...چه با پای شکسته...چه با دست بسته...باید آمد...

باید آمد...

باید آمد...

اگر نیایم کجا بروم ؟

آخر مقصد از ازل نمایان بود،

اگر نیایم گم میشوم،

اگر نیایم ،

اگر نیایم هوس ازپای مرا درمی آورد اگر نیایم ...

وای بر من اگر نیایم...

چه خسته...چه با پای شکسته...چه با دست بسته...باید آمد...

وای اگر قدم بر ندارم وای اگر نتوانم ...

وای اگر...؟

امانم را بریده این نفس...

امان از نفس سرکش که سرکشی میکند وبس...

کمکم کن که جز توپناهی ندارم که اگر تو مرا در نیابی من ،من...

کمکم کن که بیایم

اگرچه خسته ...اگرچه باپای شکسته ...اگر چه با دست بسته...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

میخواهم نامه ای برای تو بنویسم

میخواهم نامه ای بنویسم بگویم که دیگر دلم طاقت دوری ندارد من میدانم که تو چه قدر از من دوری

در قلب من و تو جایی جز عشق نیست عشقی که در کنار تو فقط و فقط جاودانه است.

میخواهم نامه ای بنویسم که شاید این راه دور را برای من و تو نزدیک کند بنویسم که شاید راه 

من و تو  دور باشد ولی وقتی قلبها به یکدیگر نزدیک باشد دیگر آن دوری به نزدیکی و شاید با هم

و در کنار یکدیگر بودن را بدهد.

مینویسم که عشق من نسبت به تو و عشق تو نسبت به من کم نشود.

 

 

درست است که حالی پریشان دارم ولی میدانم که باز همدیگر را خواهیم دید وباز در کنار یکدیگر

با آرامش و عشقی پایدارتر زندگی را خواهیم گذراند پس من این گل را اول هدیه به عشق قدیمی

و بعد هدیه به تمام عاشقها در ایران زمین میکنم


 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

11964464916h5qkxz.jpg


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥| ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ| توسط پرشین بلاگ| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت