جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه





می روی...
 پرده ها را کنار می زنم
پنجره را باز می کنم
موهایم را به دست باد می سپارم و نفس می کشم
نفسی عمیق ...
 رد پایت نرسیده به پیچ کوچه محو می شوی
خورشید تیره می شود
خیابان سردتر می شود
 نفس می گیرد
بغضم اشک می شود
و تا آمدن دوباره ی تو انتظار می کشم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦| ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()





سکوت عجیبی دارد اینجا
 تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که ...
با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود
وقتی می خواهمت
وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است
دیوانه ام می کند گاهی ...
 می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ...
کاش اینجا بودی
 درست روبروی من!
 سکوت می کردیم و در آن سکوت
من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم
کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند
کاش می دانستی دلم..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦| ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

من زندگی می بافم...

 

می خواهم با کلاف سردرگم لحظه هایم، زندگی ام را ببافم...

انگشتانم را لای تارو پود کلاف فرو می برم ..چشم می دوزم به تارهای تو در تو و با خود فکر می کنم...

رنگش؟...بدک نیست

طرحش؟...بگذار ببینم...ساده؟...کشباف؟...هان! کشباف...زندگی ام را کشباف می بافم...شاید لازم باشد قدری کشش دهم.

چه ببافم؟...یک نیم تنه...قانعم!...همین که قلبم را گرم نگه دارد کافیست...

روزها را رج می اندازم...ساعتها را...ثانیه ها را...

یکی رو...یکی زیر...گهگاه خاطره ها را گره می زنم به تار و پود زندگی و نقشی می اندازم...یکی خوب...یکی بد...خوب و بد در

 هم تنیده می شود...گاهی رج رج رنج می بافم...گاهی...

از "زندگی بافتن" که خسته می شوم، گره ها را کور می کنم...خوب یادم هست معلم فنی و حرفه ای می گفت: "گره ها را که

 کور کنی دیگر نمی توانی ببافی"...

گره ها را کور می کنم...راه بازگشتی نیست...

جلوی آینه می ایستم...نیم تنه را می پوشم...ژست می گیرم...نیم رخم را نگاه میکنم...

خب؟...چطور است؟...به من می آید؟...تو بگو...زندگی ام به من می آید؟!...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠| ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

من سالهاست به شادی بی پروای شاپرکها در خاطرات کودکیم قانعم...

 

به لطافتی که بعد از باران بروی گونه های شمعدانی می نشیند...

 

به هوای دلگیرتر از دل آسمان..

 

به شقایقهای زیر گنبد کبود در قصه های دور و دراز مادربزگ...

 

به صحبت گنجشکها با صبح و صدای آشنای یک پرنده در همهمه ی چلچله ها...

 

من به  سلام گرم گل یخ در دل کوه قانعم...

 

به تماشای پروانه ها در دشت خیالی رویاهایم..

 

به نگاه ساده ی ماه...

 

به پولک رها شده ی یک ماهی عاشق در تنگ بلوری..

 

من به یک نگاه قانعم.....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠| ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

 

بگذار بخوابم

کمی لالایی بخوان ...

می دانی که چقدر خسته ام...

بگذار بخوابم ... فارغ از تمام سوالهای ریز و درشت این مغز کوچک ...

فارغ از هیاهوی بودن

فارغ از "من"

این دروغ بزرگ ...

و تو بهتر می دانی

در انبوه این همه دروغ

تنها یک حقیقت بزرگ نهفته است

و آن حقیقت نیاز من به تست ...

با من بمان

در خوابها ...

در بیداری ...

همین حضور گاه و بیگاه تست که مرا دلگرم می کند.

همین بودن یک خط در میانت ...

یک خط "تو"

و خطی "من"

خط در میان "نور" و "تاریکی"

و من به همین سایه روشنها دل خوشم ...

دیگر هیچ نمی خواهم

تنها جرعه ای آسمان

و کمی پرواز ...

کمی لالایی بخوان ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠| ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



...وطلوع،

 

              و سحر،

 

                           وفروغ،

 

                                      واثر

 

وچراغ شب یلدای کسی باش گلم!

 

 

وبهار،

 

         و نسیم،

 

                  و نگار،

 

                           و ندیم

 

 

ودلارام و تسلای کسی باش گلم!

 

 

 

 ابر شو ،باران باش

 

 

                    برف کوهستان باش

 

                                     یاری پنهان باش

 

 

چشمه ی جاری صحرای کسی باش گلم!

 

 

                              

زندگی دریائیست

 

 

                 پرتلاطم،پرموج

 

گاه موجی آرام

 

 

                 گاه موجی در اوج

 

 

با دلی دریایی

 

 

زورق و ساحل دریای کسی باش گلم!

 

 

 

ماه و خورشید کسی

 

 

                        قهرمان غم وکم های کسی باش گلم!

 

وبخوان

 

        و بدان

 

                و بمان

 

                                  و دمت گرم!

 

 

 

تو ای خوبتر از هر چه که گل!

 

                    جرسی

 

 

                        نفسی

 

 

 

و مسیحای کسی باش گلم!

 

 

                          باش گلم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠| ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

hamtaraneh.com

 

جاده ها پر است از یک نگاه


    و من در امتداد لحظه ها

 

بدنبال حضور دیگری هستم


  افق خاکستریست


    دم دم های غروب است


   جاده پر است از سکوت


      بوی رودخانه و صدای گنجشکان


        و من منتظر پشت پنجره


    مثل هر غروب


        پرم از نیامدن هایت    

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠| ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

میان سکوت وصدا (لحظه) گم شده بود...
حضور ساده و صمیمی نفس ها طنین انداز میشد...
حجم وقت,نظرها را بیدار کرد...
میان سکوت بود,ورنگ سخن...
چراها می آمدند وچگونه هادر پی آن...
چرا وچگونه...؟
فکر تجلی دوست داشتن را تنها نمی گذاشت...
دگرگون تر از قبل,در نوسان خیالم به حضور میگذشتم...
رمزو رموز دور دستم را در بیداری افکار نمی دیدم...
نظرها حکم می کردندوباز...
چرا و چگونه...؟
تنها باد بود...
پنجره آبی دور دستم را نیمه بازگذاشتم...
چرا که پنداشتم باز شدن تمام آن شایدچراهاراتنهانگذارد...
تمامی افکارم را شستم...
وواژه چگونه را زیر صدای باران یافتم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤| ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

  

 

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤| ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

آموخته ام:
آموخته ام درد عاشق را دوائی بهتر از معشوق نیست شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید.

آموخته ام بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام وقتی که عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تو مرا شاد کردی !
آموخته ام داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام که مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .
آموخته‌ ام که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزرگسالی است .
آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند .
آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم .
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .
آموخته ام که آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤| ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

بیاامشب به من محرم شوای اشک...بیاامشب توهم باغم شوای اشک...بیا بنگر دلم تنها شده باز بیا قلب مراهمدم شو ای اشک...من ان گلبوته خشک کویری بیابرروی من شبنم شوای اشک...رهاکن میل ماندن دردو چشمم توجاری بررخ زردم شوای اشک...بیا ارام من در بیقراری تسلی بخش من هردم شوای اشک...بیابغض سکوت سینه بشکن به چشم خشک من شبنم شوای اشک...دلم مجروح درد غربت تو به روی زخم دل مرهم شوای اشک...دلم ازدردهجران نالدامشب بیادرمان بر دردم شو ای اشک

اشک
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.

نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.

و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.

زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.

به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.

زمین می گفت: ...

http://www.parsiblog.com/FirendsAlbum/teshneyevasl/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2.jpg
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.

و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها.

 چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.

بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.

عشق آتش است و دل آتشگاه.

اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.

زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب .

و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.

و جهان حیرت کرد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤| ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر

از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک

 ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم

 بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


نسیم ملایم مهربانیت
روح بی تابم را نوازش می دهد
با تو پنهانی ترین عمق وجودم
نورباران می شود
باران رحمت بودنت
ترس از با خود بودن را می شوید
کویر هستی ام را آبیاری می کند
و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد
چه زیباست با تو بودن
چه زیباست زندگی را با تو پرواز کردن
چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن
و چون مرغ خوش آهنگی بر شاخه لرزان حیات آشیان ساختن
چه زیباست هستی را از نگاه تو دیدن
و چون نیایش از لبان تو جاری شدن
در موسیقی آب با تو نواختن
در چشمه با تو جوشیدن
ترس ها را شستن
در پی محو نقش ها
و بی رنگی رنگ ها رفتن
و زندگی را چون شعری نو
دوباره سرودن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


عکس

 

غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس

عکس های رمانتیک, عکس های رمانتیک عاشقانه, عکس های رمانتیک و عاشقانه, عکس های رویایی
عکس
غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس

غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس
غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس
غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس

غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس
غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس
غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس

غمگین و عاشقانه و تصاویر عاشقانه,متن های عاشقانه و رمانتیک,کاغذ دیواری عاشقانه
عکس
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

http://www.persian-star.net/1387/11/16/(1).jpg


گفتی میرم سفر ولی میام پیشت با دست پر

گفتی تا من کنارتم غصه دنیا رو نخور

گفته بودی که هیچ کسی نمیگیره جای منو

محاله روزی برسه نگیری دستهای منو

یه کاری کردی با دلم که زندگی برام نموند

اتیش بی خیالیات  تموم دنیامو سوزوند

گناه من چی بود مگه سنگ صبور غصه هام

فقط بهم بدی نکن من از تو خوبی نمی خوام

کی فکرشو می کرد یه روز اینجوری باشه قسمتم

بشکنی داغونم کنی جا بذاری تو غربتم

اگه بدونی چجوری اینهمه راهو اومدم

اگه بدونی که چیا کشیدم و دم نزدم

هر جا که اسم تو میاد اسم خودم یادم میره

یه لحظه خشکم می زنه یه لحظه گریم می گیره

دلیل گریه های من فقط تویی یادت باشه

یه روز نیاد که زندگیت مثل من از خنده باشه

چقد عوض شدی گلم چی سر عشقمون اومد

چی شد که قلبت یه دفعه قید منو اینجوری زد

چقد عوض شدی گلم اون همه مهربونی کو

چی شد روزای خوبمون من نمیگم خودت بگو


http://shivash.persiangig.com/%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF/11941167249.jpg

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

http://baroooni.persiangig.com/f5dc4125f09f00487b5976967320c799.jpg

دیگه بغض نکن عزیزم دارم از پیش تو می رم
می رم و یه گوشه بی تو سرد و بی صدا می میرم

من میرم از روزگارت گرچه سخته دل بریدن
گرچه مثل یک عذابه دیگه چشماتو ندیدن

می دونم چیزی ندارم واسه تو جز حس نفرت
من میرم تا که نباشی تو غم و غصه و غربت

دوست ندارم پیش چشمام بشی پژمرده و پرپر
من میرم تا زندگیتو دوباره بگیری از سر

نمیخوام خونه ی قلبم واسه تو بشه یه زندون
دوست ندارم دل پاکت بشه افسرده و ویرون

من باید بگذرم از تو موندنم واست عذابه

می دونم تا وقتی باشم حال و روز تو خرابه

http://amirgig.persiangig.com/document/baye.jpg
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢| ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ،  هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین  

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود  آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست  که در خاطره ها می ماند

زندگی ، بازی نافرجامی است  

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی  امید تو را  خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با  امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، سهم تو از این دنیاست

زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی  با   ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت  با   ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

در نبیندیم به نور

 در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل ، برگیریم

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ،

شعر پدرم بود ، که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهدقدر این خاطره را دریابم

 

کیوان شاهبداغی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


باید کسی باشد
که هروقت بار تنهاییت سنگین شد
هر وقت کمر کلماتت شکست
هر وقت واژه هایت لال شدند
بیاید بنشیند مقابل چشم هایت
و تو زل بزنی به خودت
که جاری شده ای میان چشم هایش

...

باید کسی باشد
که هر وقت بار دلتنگی ات سنگین شد
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
هر وقت کم آوردی
بیاید بنشیند کنارت
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش
و تمام خودت را به او تکیه دهی

...

باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهایی ات را
تمام دلتنگیت را
تمام سکوتت را
تمام خستگی هایت را
و تمام بغضت را
میان هُرم نفس هایش
نفس بکشی
باید
کسی
باشد

.

.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



میان ابرها سیر می‌کنم 

هر کدام را به شکلی می‌بینم 

که دوست دارم

می‌گردم و دلخواهم را پیدا می‌کنم 

میان آدم‌ها اما 

کاری از دست من ساخته نیست 

خودشان شکل عوض می‌کنند 

بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد … 

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم 

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم 

بـرای بوسه ای کـه نـبــود 

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد 

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مرا ببخش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

شب تار است

 

شب بیدار

شب سرشار است.

 

آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من می دهد.

 

شب

 

سراسر شب

 

یک سر از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده است.

 

دریای خالی

 

دریای بی نوا ...

 

جنگل سالخورده به سنگینی نفس کشید و جنبشی کرد

 

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پر کشیده بود ،

 

غریوکشان به تالاب تیره گون درنشست.

 

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

 

و زخم تبر را با لعاب سبز خزه فرو می پوشد.

 

حماسه ی دریا

 

از وحشتِ سکون و سکوت است..

 

شب تار است

 

شب بیمار است

 

از غریو دریای وحشت زده بیدار است.

 

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

 

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

 

با چشمان تو مرا به الماسِ ستاره ها نیازی نیست.

 

به آسمان بگو

 

 

الف. بامداد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()




گاهی یکی وارد زندگیت میشه،میشه همه چیزوهمه کَسِت،دستتُ  میگیره،ومی بره تا کهکشون،قدم به قدم تاقله های عشق،جرعه جرعه شراب محبت می نوشونه ومستت میکنه،بعدوقتی که میشه همه ی دنیات رهات میکنه تودلواپسی ها ومیره.
تکه ای ازوجودِ تورو با خودش می بره.
میره وتو می بینی تودشت تنهایی ها رهاشدی؛زنده بودنت بعد اون دیگه مرگ تدریجیِ،شمارش معکوس روزها،برای به انتها رسیدن ومردنِ.
گم شده ای داری که هیچ کجا مثلش روپیدانمی کنی؛
گم شده ای داری که تک تک سلول های تنت فریادش می زنن وتو احساس می کنی که بدون اون تُهی شدی،ازبودن،ازخواستن،ازشوق زندگی.
توی نبودن هاش،دنیای بی رنگ تو، باخیال وخاطره هاش رنگ میزنی.
به امید برگشتنش زندگی می کنی واون برمی گرده...
اما عمق فاجعه یه جای دیگه است؛میدونی کجا؟!
اونجا که برگرده وتودرون اون گمشده تو پیدا نکنی.
ببینی که هر چی تو اعماق وجودش می گردی،اویِ قبلی رو پیدا نمی کنی.
می بینی که تغییر  کرده،می بینی که عوض شده،می بینی که...
نه...دیگه نمی بینی...یعنی می خوای چشاتو ببندی که خراب شدن کاخ آرزوهاتو نبینی.
ناامید میشی، تاامروز می گفتی اگه برگرده،نیمه ی گمشده ی من،پیدا میشه،کامل میشم وآروم
اما حالا که برگشته تو تنها تری...
پریشونم،خیلی پریشونم،پرازدلهره وتشویشم
تکه ی بزرگی ازوجودم گم شده،حالا دیگه نمی دونم کجا باید جستجوش کنم؟
خدایا کمکم کن...
دیگه به چه امیدی زنده باشم؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()





رفتی دلم شکستی، این دل شکسته بهتر
پوسیده رشته ی عشق، از هم گسسته بهتر

من انتقام دل را هرگز نگیرم ازتو
این رفته راه ناحق،درخون نشسته بهتر

دربزم باده نوشان،ای غافل از دل من
بستی دوچشم وگفتم،میخانه بسته بهتر

چون لاله های خونین،ریزد سرشکم امشب
برگور عشق دیرین،گل دسته دسته بهتر

آئینه ایست گویا،این چهره ی غمینم
تاراز دل ندانی،درهم شکسته بهتر

فرسوده بند الفت،باصدگره نیرزد
پیمان سست وبیجا،ای گل،نبسته بهتر

گریادگار باید،از عشق خانه سوزی....
داغی هما به سینه،جانی که خسته بهتر

هما میر افشار

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت