جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

خیلی سخت است این لحظه ها ، همین لحظه ای که تو نیستی و من به تو نیاز دارم!


خیلی سخت است تو باشی ، عشق من باشی ، من در انتظار تو باشم ، اما نتوانیم
همدیگر را ببینیم!


خیلی سخت است ، این دل گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهای ناگفته باشد اما
همدلی نباشد که بشنود درد های این دل را ....


خیلی سخت است چشمهایت پر از اشک باشد ، گونه هایت خیس باشد اما همنفسی
نباشد که اشکهایت را پاک کند ....


خیلی تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داری !


خیلی تلخ است کسی را دوست داشته باشی اما ندانی که او تو را دوست دارد یا نه!


خیلی تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسیر شدن پرنده ای تنها در قفس!


خیلی سخت است لحظه های عاشقی ، دور از یار ، بدون دلدار، بی قرار و چشم انتظار!


خیلی سخت است در این کویر تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زیر برگهای
خشک به انتظار سرما نشستن!


خیلی تلخ است یک روز را با دلی گرفته به سر کنی ، انتظار شب را بکشی ، غروب را
ببینی و دلگرفته تر شوی ، انتظار طلوع را بکشی ، شب را بی ستاره ببینی و
شکسته تر شوی!


خیلی سخت است این وابستگی ، تحمل لحظه های بی کسی ، دور از عشق ، 
 این قصه را دیگر نمیتوان از سر نوشت !
16.gif
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی...

 

 و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند.

 

زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه ,

 

نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد,

 

بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ...

 

 چون دیگر رویایی ندارم!

 

رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی!

 

گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان!

 

ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت...

 

و حالا رفته ای...

 

از تو به خاطر تو گذشتم ...

 

گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را

 

در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم!

 

تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال...

 

با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!!

 

تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم ,

 

چون تو را بیش از آن دوست می داشتم

 

که قربانی شوی در این راه بی پایان ...

 

روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه

 

 با یادت صبح را به شب و شب را به صبح میرسانم.

 

وجودت شادی بخش روح و جانم بود ...

 

در فراق تو به دلمرده ای غمگین بدل شدم ...

 

ای آرامش جانم برگرد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


بهانه ی کوچک خوشبختی …
به آسمان که می نگرم
لبخندی به پهنای آفتاب
مهمان چهره ی تکیده ام می شود
و خزان چشمانم را بهاری سبز در بر می گیرد .
این روزها
آسمان را دوست تر دارم.
خدای مهر این آسمان مهربان را از من مگیراد که در این ایام
تنها دل خوشی ام همین است
که تو نیز زیر سقف آسمان من گام بر می داری و نفس می کشی .
آه که چه دلخوشم
به این بهانه ی ساده ی خوشبختی ام .
همین آرام جانم بس


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری

سوارانی که در راهند میگویند می باری

تو را چون لحظه های آفتابی دوستت دارم

مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری

مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی

مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری

زمستان بود و سرمایی تنم را سخت می لرزاند

و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری

هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد

عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

نیلوفرانه دوستت میدارم

ای آنکه حتی دشنه اش را عاشقم

چون دوستت می دارم

حتی آفتاب هم که بر پوستت بگذرد من می سوزم

پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد من زرد می شوم

روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند عاشق می شوم

و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند غریب می‌مانم

و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو من سبز می‌مانم که نیلوفرانه دوستت می دارم

نه مانندمردمانی که دوست داشتن را به عادتی که ارث برده‌اند با طعم غریزه نشخوار می کنند

من درست مثل خودم هنوز و همیشه دوستت می دارم
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

خسته ام از نوشتن از عشق ...

از نوشتن از این همه احساس،خسته از این کلمات کودکانه…

خسته از جستجو کردن، خسته از فراموش کردن بودنم ، فراموش کردن هستی ام...
خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم ...
خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری به سوی آن .... !!
خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ !
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهائیهایش ...

خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق ....

از اعتیاد چشمانم به اشک، از اعتیاد روحم به غم و غصه ...


خسته ام از این قمار، از قمار دل ! قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده، «بازنده ای » بیش نخواهی بود !


خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه ...


خسته ام از کاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق .....


خسته ام.... خسته ی خسته ..!! خسته ازاین صبر و انتظار، خسته از تکرار روزها ،


خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


چقدر ساده شده است


کنار همین اتفاقی که شاید


از پس ازدحام لحظه‌ی همیشه


آرام آمدی و

 

چشم در چشم عطوفتم کردی

 

آشنایی دادی و

 
شد همان که می‌بایست می‌بود


چقدر ساده شده است


چند کلمه ساده را آسان می‌گویی


لهجه و ترانه را می‌آوری


می‌کوبی به تمام کهولت آینه


پسین دلگشای اسطرلاب دلت


می‌رود تا یکی مانده به انتهای

 
بودن


شدن


ماندن


چقدر ساده شده‌ای

 

 

-42.gif

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()









من پذیرفتم شکست خویش را

            پند های عقل دور اندیش را

                         من پذیرفتم که عشق افسانه است

                                           این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

           با فراموشی هم آغوشت کنم 

                           می روم از رفتنم دل شاد باش

                                                     از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها ز پیشم می روی

          آرزو دارم ولی عاشق شوی

                          آرزو دارم بفهمی درد را 

                                      تلخی برخورد های سرد را

           می رسدروزی که بی من لحظه ها را سر کنی

                            می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

                                       می رسدروزی که تنها در کنار عکس من

                                               نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()





این روزها...
نگاهت که میکنم
پشت حصار ابرهای غبار آلود می بینمت
از تو که حرف میزنم
طعم تلخ وگس تردید به جانم چنگ میزند
شک دارم به خودم
به دلم،به احساسم وبه..........
حتی بودن تو...!
بیقرارم بین بودن ونبودنت
دست وپا میزنم مابین خواستن ونخواستنت
کاش زودتر از اینها فهمیده بودم
کاش برای برگشتن دیر نشده بود
کاش این دل ساده لوح با من کنار می آمد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩| ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت