جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠| ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

تو راحت بخواب ، من مشق گریه هایم هنوز مانده..

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠| ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

hamtaraneh.com

 

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

بخوانی نغمه ای با مهر

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 

خورشید مهری رخ بتاباند

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 

بیاید راه چشمت را

 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

بخوانی خالق خود را

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 

پیدا شوی در او

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 

با او بگویی:

 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 

دعایت می کنم، روزی

 

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

گرد و خاک غم بروباند

 

کلام گرم محبوبی

 

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

برایت آرزو دارم

 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بگیرد آن زبانت

 

دست و پایت گم شود

 

رخساره ات گلگون شود

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 

ندانی کیستی

 

معشوق عاشق؟

 

عاشق معشوق؟

 

آری، بگویی هیچ کس

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 

ببندی کوله بارت را

 

تو را در لحظه های روشن با او

 

دعایت می کنم ای مهربان همراه

 

تو هم ای خوب من

 

گاهی دعایم کن

 

 

شعر از:کیوان شاهبداغی

 

 

تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠| ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

بازدرخلوت من دست خیال

صورت شاد تورا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

یاد آن شب که تورا دیدم وگفت

دل من با دلت افسانه ی عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه ی عشق

رفتی و دردل من ماند بجای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده ی اشک

حسرتی یخ زده در خنده ی سرد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠| ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

http://www.dostan-fun.com/cl_upload/208k2no.jpg

 

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن توست!

من ایستاده ام:

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ های از بوسه

با ساعت غرورم اما !

من ایستاده ام:

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من!

هنگام شعله ور شدن توست!

ها . . . چشم ها را می بندم

ها . . . گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

اینک:

وقت عبور عطر تن توست

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠| ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

تنها من هستم

و

تنها تو..........

چقدر خوب است که حرفهای دلم

را فقط تو میدانی

تویی که چون من تنهایی

یا شاید نه......

من چون تو تنهایم

برای همین است که باورم داری

چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران

بارید

و من دعا کردم و باریدم

به رسم خودت

این روزها تشنه ام

و میدانم نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن

من منتظر میمانم

عاشقم کن.....................

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱| ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

راهی برای رفتن

نفسی برای بریدن

کوله بارم بر دوش

مسافر میشوم گاهی…

عشقی برای خواندن

بغضی برای شکفتن

خاطراتم در دست

بازیچه میشوم گاهی…

نگاهی در راه

اعتمادی پرپر

پاهایم خسته

هوایی میشوم گاهی…

فکرهای کوتاه

صبری طولانی

صدایی در باد

زمستان میشوم گاهی…

روزهای رفته

ماه های مانده

تقویم ام بی تاب

دلم تنگ میشود گاهی…

جای پایی سرد

رد پایی گنگ

در این سایه ی تنهایی

چه بی رنگ میشوم گاهی…

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱| ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

http://tehranpic.net/download.php?img=493916

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن. فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

   

 

می ترسم از نبودنت...

و از بودنت بیشتر!!!

نداشتن تو ویرانم میکند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.

و وقتی هستی" تو را" می خواهم.

رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام

خداحافظی ات به جنونم می کشاند...

و سلامت به پریشانیم!؟!

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

در خیال من بمان

از کنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.......

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

عشق را باید از آن ها آموخت ...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



ای نزدیک دور...

     ای مانده در دوردست دریاها

     فریادت می زنم،

          فریادی از دست فاصله ها

     فاصله هایی که دیواریست

          بین ما و کوچه ها...

     ای خسته!

          ای خسته ترین!

     ببین... منم، تشنه ترین!

     بیا و بودنت را به تماشا بگذار

     هرچند دیدنت سخت است و

          ندیدنت سخت ترین!

     می دانمت!

     تو همان حس لطیف بارانی

                   در پس نگاه خسته ام!

     تو همان کوچه غریبی،

          که واژه های غربتت

                  رسیده تا مهتاب کوچه ام!

     می دانمت!

     تو از دوباره بارانی شدن پریشانی

     و از دوباره مهتابی شدن،

                                گریزان

     بیا و در پس نگاه خیسم بمان!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

نگاهت را که دریغ کردی از من،

قافیه بی نفس شد؛




... من که ازنگاه تو الهام می گیرم

چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟

چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟ ...



حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم

غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت

بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو




امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،

بخندم،

بخندم؛

آن قدر که بگویی :

« چقدر زود عوض شدی دختر!

داری شبیه « او» می شوی،

چقدر عوضی شده ای دختر!!»

می خواستم نباشم آنچه هستم ،

دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو

آن قدر که به هجو بیفتم

آن قدر که حالت را به هم بزنم

می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم

آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم

دلم می خواست دور شوم از تو

آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...




امروز...

قصه ما همان قصه است؛

عشق همان عشق؛

ولی نه تو آنی که بودی

و نه من...

بتی که می پرستیدمش شکست؛

عشقم از نفس افتاد؛

خدایم متولد گشت؛

و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.




گذشته ...

گم شد،

محو شد،

حل شد شاید در آینده ی من و تو...




و فردا ...

تنها تویی که می مانی؛




من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم

و آموختم

خدایان هم به بیراهه می روند،

خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،

خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...




من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.

تو را خلق کردم

تا بمیرانی عطش خواستنت را؛

خلقت کردم

تا بیافرینی منرا از من؛

خلقت کردم تا

«آدم» باشی برایم؛

خلقت کردم تا خدایی ام را کنی...




سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه

و خدایی که ندارند

که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان

و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند

و خودشان را به حراج بگذارند

که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»

همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛




هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم

در بقچه پیچیدم و

گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...




حالا که دارم می نویسم برایت

نه هراسی هست، نه دلتنگی

و نه ملال از دوری شما،




حالا که دارم مینویسم برایت

برگشته ای که تنها من باشم و تو

بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.

برگشته ای کهمرد من باشی

که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.




هنوز هم

چشمانم، نگاهت را؛

نگاهت، لبانم را؛

و لبانم، لبانت را نشانه میرود

در طلب یک بوسه ...

هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن

حتّی زیباتر از گذشته ...




نگذار؛

نه سیاهی،

نه سکوت،

نه دیوار و نه سیم خاردار

و نه حتّی من،

لبخندت را از من بگیرد.

بگذارشیرینی لبخندت

تلخی گذشته را بیرنگ کند...

هر جا که هستی باش؛

با من باش؛

برای من باش؛

تا همیشه...
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

zk9i0dg9639rtn1g1.jpg

 

 

 

 

در بوی نارنجی پیراهنت

 

تاب می‌خورم

 

بی‌تاب می‌شوم

 

و دنبال دست‌هایت می‌گردم

 

در جیب‌هایم

 

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

 

به پشت سر بر می‌گردم

 

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم

 

بی تو زندگی کنم

 

یا بمیرم؟

 

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

 

هرجا که باشد

 

باشد

 

هرجا تمام شد

 

اسمش را می‌گذارم

 

آخر خط من

 

باشد؟


بی تو زندگی کنم

 

یا بمیرم؟


همین که باشی

 

 

همین که نگاهت ‌کنم

 

مست می‌شوم

 

خودم را می‌آویزم به شانه‌ء تو

 

با تو بمیرم

 

یا بخندم؟

 

      parsina-tk-88.jpg

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


آن شب ...


که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...


آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!
و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!


Click here to enlarge

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!



http://www.kocholo.org/img/images/mm0paf0ipqb9ove1ps8.jpg

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()




مانده بودم

     پشت پنجره های خالی از بودنت!

     توی تنهایی کوچه ای که

     سهمی نداشت از نگاه رنگی ات!

     مهتاب؛

         پشت ابرهای بی باران

         خواب بود...

     کوچه؛

         دل گرفته و سرد

         در طلسم تنهایی عشقی که

         سراب بود...

      

     تو آمدی!

     میان کوچه ای که

     چشمهایت را کم داشت...

     آمدی،

     با بارش مهربانی ات

     به چشمهایی که نم داشت!

     و نوازشگر دستهایت

     به خسته تنی که

     غم داشت!

      

     تقدیر؛

         دیدن برق چشمانت بود و

         بالیدن کوچه

         به ستاره اش...

     و تعبیر؛

         خواب منه خواب زده ای

         که تو بودی

         فرشته اش...

      

     چه خوب آمدی!

     چه خوب ماندی در پس نگاه ابری ام

     چه خوب بردی هوش از سرم

     با نگاهت،

     ای سبز چشم،

     گم می شوم با واژه ها

     مست می شوم در کوچه ها

     و دیگر منی نمی ماند

     که از تو بگوید!

     از تو و حال و هوایی آشنا...

     

     برای سرودنت،

     شعرهایم همه خیس

     واژه هایم همه ناب

     دستهایم همه ناز

     چشمهایم همه باز

     و منه کوچه نشین

     میان نقطه چین های دلم

     وا مانده ام...

     به دنبال ردپایت

     میان کوچه ها جا مانده ام

     صیاد دلم شدی و

     از نگاهت تیر خورده ام...

     

     آهای، صیاد... چه می کنی؟

                               شتاب کن!

     دستهای دلم بسته ست،

     نفسی باقیست،

                    بگیر و

                           خلاص کن...!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 

http://spot-of-rain.persiangig.com/image/3/16nol31zg477uuilp2e.jpg

با گوشه ی انگشت اشاره اشک هایم را پاک می کنم

می خندم

می نویسم:

یک کوچه باغ کم عبور . یک عصر مطبوع تابستان. پر از عطر و رنگ و حادثه

بغض می کنم

یاد نگاه آخرت می افتم

سری که به زیر انداختی

اشک هایم بی اراده می ریزند

با گوشه ی انگشت شست دست راست می گیرمشان

چشمانم را می بندم و باز می کنم

لبخندی کنار لبهایم می کارم

دوباره به برگه خیره می شوم و ادامه می دهم

کوچه باغی که تو را می طلبد.فقط! آن قدر باریک می شود که شانه هایمان به اصطکاک اجباری تن دهند

گلویم تیر می کشد

هنوز جای دستانت که به دور انگشتانم حلقه شد یخ می کند

چند قطره اشک روی برگه می افتند

تمایلی به پاک کردنشان نشان نمی دهم

لب می گزم و به کتاب به جا مانده از تو نگاه می کنم

حکایت اش را مرور می کنم

قلم در دست می چرخانم و با دست چپ- انگشتان اشاره و شست- اشک از کنار هر دو چشمم جمع می کند

دوباره شروع می کنم

هر قدمت راوی یک مهربانی یک رازداری یک اعتماد محکم یک بودنِ...

نبودنت در سینه ام آتش می گیرد

گریه بی گدار پخش می شود روی صورتم

دستم را با قلم می کوبم روی برگه ی سفید

جای به جای سفید و خالی برگه را سیاه می کنم

به اندازه ی تمام نبودنت

اما انگار یک نقطه هم پر نشده

قلم روی کاغذ سر می خورد

دستانم روی صورتم را می پوشانند

آخرین سکوتت شانه هایم را می لرزاند

متن نا تمام ماند

کوچه ای که تو را می خواند به آرزویش نرسید

این وسط احساس من هم میان برگ های نیمه جان روی زمین کوچه گم شد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳| ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

 



فقط یک پلک با من باش.نمیخوام از کسی کم شی

ازت تصویر میگیرم.که رویای یه قرنم شی

فقط یک پلک با من باش.بگم سرتاسرش بودی

به قلبم حمله کن یک بار.بگم تا آخرش بودی

یه فصلو که نمی مونی.تویک لحظه اقاقی شو

نمیشه باتو که خوبی.به ظاهرهم کمی بد شد

به آدمهای شهرت هم علاقمند باید شد

فقط یک پلک با من باش.فقط یک پلک با من باش


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳| ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()






در سنگینی ِ سکوت
آنگاه که گام ها در رفتن ونرفتن ، در می ماند
سرما، بهانه ای ست باتوبودن را

در سراشیب ِ کوه ِ یخی ، لغزیدم ،
سینه بر سینه ی یخ ،
 واین، بهانه ای شد ، تا دستان سردم را گرم بفشاری
و سببی ، تا گرمای تنت در سرمای رگهایم بتراود
چه زمستان مبارکی .....
در کنارم باش ،
تا اگر بازهم لغزیدم ،
دیگری را بهانه نباشد که بازوانم را بفشارد
 این بهانه ی شیرین از آن ِ تو باد
پاکی ِ آغوشم نثارت و گرمی ِ نفسهایت ارمغانی ،
 سینه ی سرما زده ام را

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳| ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()



از من نپرس چقدر دوستت دارم
 اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
 به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد ؟
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم ؟
بگو معنی تمرین چیست ؟
 بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟!
 مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
 همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خودت پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
 نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳| ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت