جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

میخواهم بروم جایی دور

آغوشت را باز کن

در جغرافیای جهان

جایی دورتر از تو نمیشناسم

........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

وقتی که عاشقانه به چشمانم خیره می شوی

چشمانم دیگر سهمی از این دنیا را نمی خواهد

و تنها سهم من می شود همان چشمهای تو

که آرامش را به نگاه خسته ام باز می گرداند

قلبم از شوق نگاهت به یکباره می لرزد

و نفسهای تو راه نفسهایم را می بندد

وقتی که عاشقانه نگاهم می کنی

چشمهایت را می بینم که لبریز از شعرهای عاشقانست

اینجاست که دلم سهم بیشتری از آنها را می طلبد....
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

من در این نقطه دور

در بلا تکلیفی

در کش و قوسی خیالی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

سفر چلچله ها

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

دستهـــای تو به ماه
و چشمهـــای من به تو
نمی رسند
تنهــا
سرنوشت رویاهایمان یکی شده
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد ،
بلکه در حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم
بلکه تغییراتی را که خود میپذیری
بپذیرم.
و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم ،
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()


آغوش  من فقط  به اندازه تو جا دارد ...
 
این تمام لذت من است ...

وقتی با اصرار مرا می خوانی ...

وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ...

این روزها شب هایم از روزها روشن تر است ...

تو تمام انتظار هر روز منی

تا به تو برسم ...

من این انتظار عاشقانه را می پرستم ...

تمام روز انتظار تا تو بیایی ...

آغوش من فقط اندازه تو جا دارد ...

اگر خوب گوش کنی

این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی

تو را فریاد می زنند ...

 مخاطب کلامم که هیچ ...

 مخاطب ضربا نهای قلبم هم تویی ...

 ببین تعبیر می کنم که گاهی خواب تو

همان  نهایت آرزوی من است ...

ببین فریاد سکوت من از همیشه بلند تر است ...

بهانه نمیگیرم ...

دلم بهانه گیر شده ...

دلتنگ هم نمی شوم ...

او دلتنگ می شود ...

حرف مرا نمی فهمد ...

تو را می خواهد ...

مثل کودکی لجباز

با گریه و جیغ پاهایش را به زمین می کوبد و جیغ می زند ...

دستهایش را هم روی گوش هایش می گذارد

تا مثلا بگوید نمی شنوم ...

ساعت ها را می شمارم ...

دقیقه ها را

و ثانیه ها را ...

باید برای نبودنت تا آمدنت بهانه پیدا کنم ...

نمی دانم چرا اینقدر بی طاقت شده ام ...

حسود شده ام ...

تو را همیشه می خواهم ...

اما نه ...

این دلتنگیهای شدید شاید تو را هم بیازارد ...

نمی خواهم برنجی ...

من به همان لحظه های کوتاه قانعم ...

تو فقط باش ...

حتی لحظه ای ...

 فقط به خاطر بسپار

 آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس !!!!

باور نمی کنی ؟؟؟

همین لحظه

چشمهایت را ببند ...

خیال مرا در آغوش بکش ...

ببین لبریز می شوی از عشق ...

از من ...

از نیازی آمیخته به شرم ...

ببین آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()





گاه می اندیشم

 
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی
من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی، اما

خواب نوشین کبوترها را

در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت:

«چه تهیدستی مرد»

ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

هیچ

تو همه هستی من، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

همه چیز

تو چه کم داری؟

هیچ
بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر

مرا می خواندی
حمید مصدق
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

http://up.patoghu.com/images/omg5fxahm1c84ynkard2.jpg

شب استُ
 
گردباد چشمانت
 
در خواب دلم می پیچد
 
پر می شوم از
 
خیال آغوشت
 
پلکم از تو
 
بوی گل می گیرد
 
آب می پاشم از
 
گلاب دلم راه را
 
پل می زنی به تنم
 
حدیث برکه و ماه را

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸| ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت