جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند...

عشق...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸| ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

 بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

 

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

بسرای ... ))

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

« ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

 این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

 

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸| ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

دیدم او را ، دیدم او را ، ای دریغ

در نگاهش آشناىٔی مرده بود

در ته چشمان درد انگیز او

شعله ی عشق  و هوس افسرده بود

 

در نگاه سرد  و خاموشش نبود

برق عشقی یا شرار کینه ای

پیش چشمم بود و من محروم از او

همچو عکسی بود در آیینه ای

 

وای بر من این دلارام منست

اینکه چون بیگانه میبیند مرا ؟

بیندم از دور و پنهان میکند

یا چو ناپیدا نمی بیند مرا ؟

 

نازنین من گر این دیر آشناست

از چه رفت از خاطرش سوگند او ؟

چشم اگر آن چشم و لب گر آن لب اوست

پس چه شد آن اشک و آن لبخند او ؟

 

این همان گیسوی مشک افشان اوست

وای ! پس آن بوی عشق انگیز کو ؟

این برو بازو گر از آن دلبر است

شور آن آغوش آتشخیز کو ؟

 

این لب میگون اگر لب های اوست

پس چرا مستی نمیریزد از او ؟

آرزوی بوسه گر دارد هنوز

پس چرا آتش نمی خیزد از او ؟

 

ای خدا این سردی و بیگانگی

دلشکن تر از دلازاری نبود ؟

این سکوت سرد و جانفرسای او

بدتر از فریاد بیزاری نبود ؟

 

گر نوازش رفته بود از چشم او

یک نگاه سرد و سنگین هم نداشت ؟

بر لبش گفتار شیرین گر نبود

تلخی دشنام و نفرین هم نداشت ؟

 

زاده ی رؤیای من بود اینکه رفت

نازنین   من   چنین    بدخو نبـــود

اینکه خاموش از کنار من گذشت

ســــایه ی او بـــــود اما او نبود !

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

به من تکیه کن !

  

من تمام هستی ام را

  

دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی !

 

تمام روحم را

 

آغوش می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !

 

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم

 

دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند !

 

تمام بودن خود را

 

زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی !

 

خود را ، تمام خود را

 

به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی !

 

از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه

 

بخواهی ، باشم..!

 

از این لحظه مرا داشته باش !

 

    " دکترشریعتی "

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

هر ثانیه می‌گذرد
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه جیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می‌کند …
حس « دوست داشتن ِ » تو را …

***

چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
به من، به چشمانم،
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
پیش از آن که کاملا ً تمام شوم ...

***

در زیر سکوت تو گنجی است

خاموش و مغرور

همچون میراث یک دهکدۀ دور

گنجی پنهان

در خطر هجوم غارتگران

گنجی که من دیده ام

و خود را به ندیدن می زنم ...

***

نگاهت!

نگاهت چه رنج عظیمی است،

وقتی به یادم میآورد

که چه چیزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته ام ...


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()

دیدم دلم گرفته!

هوای گریه دارم

تو این غروب غمگین

دور از رفیق و یارم

 

دیدم دلم گرفته

دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما

من کسی رو ندارم

 

دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی

پهنای آسمونو

هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی

 

دیدم که جاده خسته س

از این که عمری بسته س

اونم تمام حر فاش

یا از هجوم بارون

یا از پلی شکسته س

اونم تمام راه هاش

یا انتها نداره

یا در میو نه بسته س

 

من و غروب و جاده

رفتیم تا بی نهایت

از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت

 

گم شدیم از غریبی

من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته

از بس که غم زیاده

 

پر از غبار غم بود

هر جا نگاه می کردی

کی داشت خبر که یک روز

میری که بر نگردی


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ| توسط آتـــــــــنــــــــــــا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت