جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

دیدم او را ، دیدم او را ، ای دریغ

در نگاهش آشناىٔی مرده بود

در ته چشمان درد انگیز او

شعله ی عشق  و هوس افسرده بود

 

در نگاه سرد  و خاموشش نبود

برق عشقی یا شرار کینه ای

پیش چشمم بود و من محروم از او

همچو عکسی بود در آیینه ای

 

وای بر من این دلارام منست

اینکه چون بیگانه میبیند مرا ؟

بیندم از دور و پنهان میکند

یا چو ناپیدا نمی بیند مرا ؟

 

نازنین من گر این دیر آشناست

از چه رفت از خاطرش سوگند او ؟

چشم اگر آن چشم و لب گر آن لب اوست

پس چه شد آن اشک و آن لبخند او ؟

 

این همان گیسوی مشک افشان اوست

وای ! پس آن بوی عشق انگیز کو ؟

این برو بازو گر از آن دلبر است

شور آن آغوش آتشخیز کو ؟

 

این لب میگون اگر لب های اوست

پس چرا مستی نمیریزد از او ؟

آرزوی بوسه گر دارد هنوز

پس چرا آتش نمی خیزد از او ؟

 

ای خدا این سردی و بیگانگی

دلشکن تر از دلازاری نبود ؟

این سکوت سرد و جانفرسای او

بدتر از فریاد بیزاری نبود ؟

 

گر نوازش رفته بود از چشم او

یک نگاه سرد و سنگین هم نداشت ؟

بر لبش گفتار شیرین گر نبود

تلخی دشنام و نفرین هم نداشت ؟

 

زاده ی رؤیای من بود اینکه رفت

نازنین   من   چنین    بدخو نبـــود

اینکه خاموش از کنار من گذشت

ســــایه ی او بـــــود اما او نبود !

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱| ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ| توسط گلسا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت