جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه




گاهی یکی وارد زندگیت میشه،میشه همه چیزوهمه کَسِت،دستتُ  میگیره،ومی بره تا کهکشون،قدم به قدم تاقله های عشق،جرعه جرعه شراب محبت می نوشونه ومستت میکنه،بعدوقتی که میشه همه ی دنیات رهات میکنه تودلواپسی ها ومیره.
تکه ای ازوجودِ تورو با خودش می بره.
میره وتو می بینی تودشت تنهایی ها رهاشدی؛زنده بودنت بعد اون دیگه مرگ تدریجیِ،شمارش معکوس روزها،برای به انتها رسیدن ومردنِ.
گم شده ای داری که هیچ کجا مثلش روپیدانمی کنی؛
گم شده ای داری که تک تک سلول های تنت فریادش می زنن وتو احساس می کنی که بدون اون تُهی شدی،ازبودن،ازخواستن،ازشوق زندگی.
توی نبودن هاش،دنیای بی رنگ تو، باخیال وخاطره هاش رنگ میزنی.
به امید برگشتنش زندگی می کنی واون برمی گرده...
اما عمق فاجعه یه جای دیگه است؛میدونی کجا؟!
اونجا که برگرده وتودرون اون گمشده تو پیدا نکنی.
ببینی که هر چی تو اعماق وجودش می گردی،اویِ قبلی رو پیدا نمی کنی.
می بینی که تغییر  کرده،می بینی که عوض شده،می بینی که...
نه...دیگه نمی بینی...یعنی می خوای چشاتو ببندی که خراب شدن کاخ آرزوهاتو نبینی.
ناامید میشی، تاامروز می گفتی اگه برگرده،نیمه ی گمشده ی من،پیدا میشه،کامل میشم وآروم
اما حالا که برگشته تو تنها تری...
پریشونم،خیلی پریشونم،پرازدلهره وتشویشم
تکه ی بزرگی ازوجودم گم شده،حالا دیگه نمی دونم کجا باید جستجوش کنم؟
خدایا کمکم کن...
دیگه به چه امیدی زنده باشم؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠| ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ| توسط گلسا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت