جهانی ازعشق

مطالب عاشقانه

نگاهت را که دریغ کردی از من،

قافیه بی نفس شد؛




... من که ازنگاه تو الهام می گیرم

چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟

چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟ ...



حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم

غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت

بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو




امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم،

بخندم،

بخندم؛

آن قدر که بگویی :

« چقدر زود عوض شدی دختر!

داری شبیه « او» می شوی،

چقدر عوضی شده ای دختر!!»

می خواستم نباشم آنچه هستم ،

دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو

آن قدر که به هجو بیفتم

آن قدر که حالت را به هم بزنم

می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم

آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم

دلم می خواست دور شوم از تو

آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ...




امروز...

قصه ما همان قصه است؛

عشق همان عشق؛

ولی نه تو آنی که بودی

و نه من...

بتی که می پرستیدمش شکست؛

عشقم از نفس افتاد؛

خدایم متولد گشت؛

و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی.




گذشته ...

گم شد،

محو شد،

حل شد شاید در آینده ی من و تو...




و فردا ...

تنها تویی که می مانی؛




من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم

و آموختم

خدایان هم به بیراهه می روند،

خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند،

خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند...




من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم.

تو را خلق کردم

تا بمیرانی عطش خواستنت را؛

خلقت کردم

تا بیافرینی منرا از من؛

خلقت کردم تا

«آدم» باشی برایم؛

خلقت کردم تا خدایی ام را کنی...




سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه

و خدایی که ندارند

که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان

و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند

و خودشان را به حراج بگذارند

که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...»

همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛




هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم

در بقچه پیچیدم و

گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...




حالا که دارم می نویسم برایت

نه هراسی هست، نه دلتنگی

و نه ملال از دوری شما،




حالا که دارم مینویسم برایت

برگشته ای که تنها من باشم و تو

بی خیال رهگذران چند روزه ای که می آیند، می روند.

برگشته ای کهمرد من باشی

که برای باورش لحظه لحظه ی بودنت را محتاجم.




هنوز هم

چشمانم، نگاهت را؛

نگاهت، لبانم را؛

و لبانم، لبانت را نشانه میرود

در طلب یک بوسه ...

هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن

حتّی زیباتر از گذشته ...




نگذار؛

نه سیاهی،

نه سکوت،

نه دیوار و نه سیم خاردار

و نه حتّی من،

لبخندت را از من بگیرد.

بگذارشیرینی لبخندت

تلخی گذشته را بیرنگ کند...

هر جا که هستی باش؛

با من باش؛

برای من باش؛

تا همیشه...
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩| ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ| توسط گلسا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت