حالم را ...


....نمیپرسد آشنائی ...


مرده ام شاید ...؟


...دیروز....


در آئینه نبودم !


... به گمانم ، خودم هم از حال خودم بیخبرم ...


ها میکنم روی شیشه ها...


...بخار میگیرند از نفسم ...


... پس هنوز زنده ام !


........اسمم را ........


با انگشت مینویسم روی پنجره


باشد تا کسی ببیند ، مرا بخاطر آورد...
/ 2 نظر / 22 بازدید
اونیییییییی زهرا

خیلی قشنگ بود منم یه همچین حالی داشتم هییییییییییییییییییییی

گلناز

گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی... و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند. زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه , نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد, بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ... چون دیگر رویایی ندارم! رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی! گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان! ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت... و حالا رفته ای... از تو به خاطر تو گذشتم ... گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم! تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال... با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!! تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم , چون تو را بیش از آن دوست می داشتم که قربانی شوی در این راه بی پایان ... روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه